صبح صالح ( مترجم : رحيمى نيا )

118

فرهنگ نهج البلاغه ( فارسى )

( 2084 ) لِقَاح : منى ، آب نر . ( 2085 ) الْمُنْبَجِس : در اينجا به معناى « اشك چشم » است . ( 2086 ) مُطَاعَمَة الْغُرَاب : آميزش كلاغ . ( 2087 ) الْقَصَب : جمع « قصبة » ، نى پر . ( 2088 ) الْمَدَارِى : جمع « مدرى » ، ابن اثير گفته است « مدرى » چيزى شبيه به شانه بوده كه از آهن يا چوب ساخته مىشده و براى شانه كردن موهاى بهم چسبيده به كار مىرفته است . ( 2089 ) الدَارَات : هاله‌هاى ماه . ( 2090 ) الْعِقْيَان : طلاى خالص . ( 2091 ) فِلَذْ : جمع « فلذة » ، قطعات . ( 2092 ) جَنِىّ : ( گلهاى ) تازه چيده شده . ( 2093 ) الْمَوْشِىّ : نقش و نگار دار . ( 2094 ) الْعَصْب : نوعى از برد . ( 2095 ) اللُجَيْن : نقره . ( 2095 ) المُكَلّل : مزين به جواهر . ( 2096 ) الْمَرِح : متكبر . ( 2096 ) المُخْتَال : كسى كه به زيبايى خود مىبالد و تكبر مىورزد . ( 2097 ) السِرْبَال : لباس . ( 2098 ) الوِشَاح : پارچه‌اى مرصع نشان كه به صورت نوارى پهن از شانه تا پهلو كشيده مىشود و زنان آن را مانند بند شمشير به خود مىآويزند . ( 2099 ) زَقَا : فرياد كرد ، بانگ زد . ( 2100 ) مُعْوِلًا : گريه كنان . ( 2101 ) حُمْش : جمع « احمش » ، باريك . ( 2102 ) الدِّيكُ الْخِلَاسِىّ : خروسى كه از آميزش دو تيرهء هندى و فارسى متولد شده باشد . ( 2103 ) نَجَمَتْ : بر آمد ، پيدا شد . ( 2104 ) ظُنْبُوب : استخوان ساق پا ، ابتداى استخوان ساق از طرف قدم . ( 2105 ) صِيصِيَةٌ : ناخنكى كه در پشت پاى خروس است . ( 2106 ) الْقُنْزُعَة : موهايى كه به صورت كاكل بر سر كودك باقى گذاشته مىشود . ( 2107 ) مُوَشّاةٌ : منقوش . ( 2108 ) مَغْرِز : جايگاه گردن ، در اصل به معنى جائى از زمين است كه در آن چوبى را فرو كرده باشند و در اينجا گردن به چوبى تشبيه شده است كه گوئى در قسمت خاصى از بدن فرو رفته است . ( 2109 ) الْوَسْمَة : گياهى است كه با آن خضاب مىكنند .